سفارش تبلیغ
صبا

سرزمین مِه وخورشید (خورشیدگام سبز)
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

چندی پیش یکی از هم ولایتی های مان که گویا چند سالی (حدود سه دهه ) است زادگاهشان را ترک و به تهران نقل مکان نموده اند ، پس از رویت مطالب وبلاگ با احساس قشنگشون دو  یاداشت جداگانه را برای مان گذاشتند که خواندن آن خالی از لطف نیست . اگر به یاد داشته باشیم این موضوع پیش از این نیز توسط هم ولایتی های عزیز دیگر مون که به دور از موطن خود ساکن هستند تکرار شده بود . در ذیل شما یاداشت دوست رحمت آبادی را میخوانید:

یاداشت اول

جناب آقای رنجکش من هم مثل اون همشهری که براتون یادداشت فرستاده مدت 25 سال است که در تهرانم و تقریبا همه چیز دارم ولی  از روستا دور افتاده ام  باور کن الان که این یادداشت را براتون می نویسم اشک در چشمانم حلقه زده و و چنان به وجد آمده ام که نگو ، نمی دونم سن شما قد میده که در قدیم در این خرمن سرها با گاوهای نر ( ورزا ) خرمن می کردیم و غروب که کندم ها و یا شالی ها رو کیسه می زدیم پدران خدا بیامرز مون یک جمله معرف می گفتن (( خانه خدا آبادان یا خدا برکت بده )) اصلا نا شکر نبودن ولی امروز ما با زندگی ماشنی هرچه بدست میاریم باز کمه که حتی فرصت نمی کنیم به کودکی خود برگردیم و یاد بیاریم که چقدر خوش بودیم فقیر بودیم و پا برهنه مدرسه می رفتیم و در کار کشاورزی به خانواده کمک می کردیم . راستی یادتون هست که برای اینکه ورزا ها محصول را نخورند چگونه دهان اونها رو می بستیم یا روزهای ورزا گردانی بخیر . دست شما درد نکنه با این عکسهایی که مارو به کودکی برگردوندی  ضمنا من کرد هستم ( خدا باوک داکی ته اگر زنده هنه سلامت بکیه و اگر منه باوکی من دستی ونا لدونه کوته بیه بیامرزه دستی ته میشیه ) 

جواب وبلاگ:

سلام هم ولایتی عزیز . ممنون و متشکر از دید زیباو احساس قشنگتون . امیدوارم وقتی پیداکنید و به زادگاه خاطرات تان(که احتمالاً خاصکول باشه ) سری بزنید . کاستی ها رو به جوانیم ببخشید . چرا که خاطرات ما به شش سالی قبل از زلزله و بعد از آن برمیگردد . *چاکری ته مه قی سان وره پالی مه*

یاداشت دوم

آقای رنجکش عزیز سلامی به بزرگی معرفت و به عمق پینه های دستان پدران روستایی و به صداقت و محبت مادران روستای در آن زمان که در تنورسر ها نان می پزند و بوی نان شان تمام روستا را فرا می گیرد و هر رهگذری که از آنجا  رد  می شود به او نان گرم تعارف می کردند .

باور کنید هر چند روز یکبار به این پست شما می آیم و زمانی تقریبا طولانی به خرمن سر نگاه می کنم و به یاد پدر خدا بیامرز من و دیگر گذشتگان اشک می ریزم و حسرت گذشته نچندان دور را می خورم که عجب دنیایی را پشت سر گذاشتیم و در این خرمن سر ها چه قناعت طبع هایی را از مردم نسل قبل دیدیم بله نسل قبلی ما قانع بود و راضی به برکتی که خداوند به آنها داده بود به حیوان چهار پای خود می نازیدندو به آن عشق می ورزیدند و با کوچکترین سر سمی که چهار پایشان می کرد از ته دل جان می گفتند و او را نوازش می کردند نه به فکر زانتیا و سفر آنتالیا بودند و نه به فکر مال اندوزی ولی نسل ما چه هر چقدر هم خدا بدهید باز کم داریم و روز بعد بیشتر از پیش دنبال مال اندوزی می دویم امروز دیگر نه از خرمن سرها خبری هست و نه از کوههای گندم و جو و برنج همه را یکروزه با ماشین جمع می کنند و دریغ از یک خدا برکت بده گفتن  اگر در دسترس داری عکسی  از کشت زمین توسط ورزا  و یا خرمن توسط ورزا را در سایت بگذارید ( ام که نوکانیم  زمان وگرینم لااقل عکسی قدیم تماشا کنی  و خوشی بکمی قی سان دستی ته میشی ممنون از جوابی که لمرا نویسی )

جواب به یاداشت :

عرض سلام دارم خدمت برادر بزرگ خودم جداً از شما ممنونم . واقعیت را بخواهید وقتی نوشته ارسالی شمارا مشاهده میکنم به وجد میایم و شور دوباره ای در خودم احساس میکنم تا به دنبال مطالبی جدید برای سایت باشم . آخه این اواخر به دلیل مشغله زندگی چندان تغییری را در سایت ایجاد نکرده ام . اما چشم سعی میکنم تا عکسهای جدید و دلخواه تان را در سایت قرار دهم . رنجکش

 


[ دوشنبه 89/8/17 ] [ 5:44 عصر ] [ فرهنگ خورگام - رنجکش ] [ نظرات () ]


.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

موضوعات وب
آرشیو مطالب
امکانات وب


بازدید امروز: 722
بازدید دیروز: 1365
کل بازدیدها: 1502243